تبليغاتX
تردید خاکستری

قلبم دست تو بود.نمی دونم اونجا چه کار می کرد!!!!

و تو آن را آنقدر محکم نگه داشته بودی که خیالم راحت شده بود.

تو می خندیدی و من چقدر فکر می کردم که تو خوبی.

دلت مرا نمی خواست و تو یواشکی گاهی قلبم را رها می کردی.

و چقدر حواست بود که حواسم نباشد.و من چقدر الکی حواسم را پرت می کردم.

تو چقدر دروغ می گفتی و من چقدر به خودم می باوراندم.

تو چقدر خوشبخت بودی که من اینقدر تو را دوست داشتم.و من چقدر احمق بودم!

روی کاغذم می نوشتم دوستت دارم ولی با ط و ص که انگار می نوشتم دوطصص دارم تا تو نفهمی چه می گویم و قه قهه بزنی و در دلت بگویی چقدر من ابلهم.

و من چقدر محافظه کارانه دوستت می داشتم و من چقدر ...

 

پ.ن:دارم می رم یه مدت نیستم.تا کی؟خودمم نمی دونم!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط تردید |


اعتقاداتم که اصول هم نداشتند پخش شد.

فالی سلیمان را قرض گرفتم البته به هزار خواهش و تمنا.

هفت آسمان را دنبالشان گشتم.شاید آسمان پنجم را دوبار.و شاید چهارم را یادم رفت.

همه را آوردم و سعی کردم به هم پیوند دهم.بسیار منظم.

ولی...

قابل اجماع نبودند.

فکر می کنم قاطی شده باشند.با اعتقادات تو.که فکر می کنم اصول هم داشتند.

دوباره پخششان کردم توی آسمان.

تا سلیمان وقتی پرواز می کند با قالی اش،حوصله اش سر نرود.

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 6:40 بعد از ظهر توسط تردید |


با تیغ رگ دستم رو خراش دادم.

فقط یه کوچولو...

خون فواره زد بیرون.خون سیاه و غلیظ.انگاری تمام خونای بدنم جمع شده بودن و منتظر یه راه خروج بودن.همشون داشتند نجات پیدا می کردن.

همچین با عجله برون میومدن که انگار دیرشون شده بود.

فقط نگاشون کردم.

با رفتن اونا کم کم احساس ضعف بر من غلبه کرد....تا اینکه دیگه چیزی نفهمیدم.

...

...

چشمامو باز کردم.انگاری یکیشون راه رو گرفته بود و اجازه نداده بود بقیه خارج شن.

و به خاطر من همون جا خشک شده بود.

+ نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط تردید |


من از طرف خل دیوونه به یه بازی دعوت شدم.

چشماتو می بندی و سه کلمه که بیشترین انرژی رو بهت می ده به ترتیب می نویسی.بعد سه نفر رو به بازی دعوت می کنی.

 

لبخند خدا٬صدای خدا٬نگاه خدا

تو٬من و تو٬ما

مامانم٬بابام٬داداشای گلم.

دعوت شدگان به بازی:

مدادسفید٬مسعود٬سیب زمینی

افزوده شد:

دوست داشتم کلمه هایی رو بنویسید که بیشترین انرژی رو بهتون می ده نه با اونایی که مانوسید.

ولی از همتون می تشکریم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط تردید |


خیلی چیزا بهم یاد دادی.

بی وفایی،بی معرفتی و خیلی چیزای دیگه.

خوب یه جورایی می شه گفت امروز روز تو هم هست.

تو هم یه جورایی معلم من محسوب می شی.آخه خیلی چیزای خوب خوب بهم یاد دادی.

پس روزت مبارک.

پی نوشت:پست قبلی رو حتما بخونید.

+ نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 7:42 بعد از ظهر توسط تردید |


به این وبلاگ یه سر بزنید.

البته مواظب سر خودتون هم باشید.

http://tut-farangi.blogfa.com/

+ نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 7:39 بعد از ظهر توسط تردید |


اینجا پر است از روزمرگی...

 

 

 

اجازه خدا چقدر به نفخ صور مونده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط تردید |


پشت در دلت وایسادم.

اونقدر که زیر پام علف سبز شد.

نمی یای درو باز کنی؟

.

.

.

اگه یه وقت دلت سوخت و اومدی در قلبت رو به روم باز کنی

و منو دم در ندیدی٬

تعجب نکن!!!

رفتم بقیه ی وسایلم رو بیارم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط تردید |


این پستم یه داستان کوتاهه.من خودم گاهی حوصله ی خوندن پستای بلند رو ندارم.اگه حوصلشو دارین برید به ادامه مطلب.و اگه ندارین و می خواین با یه نظر حضورتون رو ثابت کنید یه شکلک کافیه.
ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط تردید |


 

توی دلم جای سوزن انداختن نبود

 فقط یه گوشه ی قلبم جای نگاه تو خالی بود.

+ نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط تردید |


می خوام یه دوست بخرم.یه دوست از اون جنس خوبا.

نه از اون یه بار مصرفا. که زود خراب شن و مجبور شی بندازیشون بیرون.

اصلا باید گارانتی داشته باشه...

دست دوم؟؟

باشه اشکالی نداره.فقط موندنی باشه.

+ نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط تردید |


کلید چندتا کاربرد داره؟؟

۱.قفل ها رو باز می کنه.

۲.در ها رو قفل می کنه.

تو بیشتر از کدوم یکی استفاده می کنی؟

با توجه به اینکه خیلی از درها قفل لازم ندارن٬ولی تو ...

 

 

فکر کنم عادت کردی همه رو قفل کنی.

+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط تردید |


مداد سفید از من دعوت کرده که یه نامه به مسیح بنویسم.

می تونید اونو توی ادامه مطلب بخونید.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط تردید |


چشمات نه مثل دریاست نه مثل آسمونه.

شبیه رعد و برقه.

البته بیشتر برقش.

گاهی اوقات بعضی ها رو می گیره.

فکر کنم اونایی رو که دوست داری...

ولی نه.من رو هم گرفت!!!

+ نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط تردید |


همه ی پل ها رو پشت سرت خراب کردی.

اومدم از تو یاد بگیرم،اشتباهی،

پل های جلوم رو خراب کردم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط تردید |


ـ اجازه هست؟

با تعجب نگاش کردم.

سرش رو پایین انداخت و گفت:شرمنده

منظورش رو نمی فهمیدم.

دوباره گفت:اجازه هست برم بیرون؟

گفتم:باشه برو.

و هنوز دارم فکر می کنم مگه تو قلب من چی کم داشت که رفت.

ولی بعد سریع می گم:خسته شده بود.رفته هواخوری.زود برمی گرده.

+ نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط تردید |


می گی سرم شلوغه.وقت سر خاروندن ندارم.

ای بابا،مگه سر خاروندن چند ثانیه طول می کشه؟

خواهش می کنم.فقط سرت رو بخارون!!

+ نوشته شده در جمعه 9 فروردین1387ساعت 9:48 بعد از ظهر توسط تردید |


ـ چه با صلابته!!

ـ پس چرا زمین خورد؟

ـ این زمین هم که فقط بلده همه رو ضایع کنه!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط تردید |


می گن از هر دست که دادی از اون دست می گیری.

ولی من که هنوز از این دست نداده بودم که از اون دست گرفتم.

+ نوشته شده در دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط تردید |


پشت فرمون نشسته.پاشو روی گاز گذاشته و بدون توجه به فریادهای مداوم من از همه سبقت می گیره.بدون رعایت قوانین رانندگی!!

-همین جا پیاده می شم.

فایده نداره.

-گفتم همین جا پیاده می شم.

بی فایده است.

بی خیال می شم.مثل همه ی سالهای گذشته ی عمرم.می پیچه تو یه کوچه.کوچه تنگ و تاریکه!سختی ها باز هم به من هجوم می آرن.خیلی می ترسم.چند لحظه بدون حرکت٬فقط سرنوشت رو نگاه می کنم.بعد بهش فحش می دم.انگار نه انگار.می خندم.قه قهه می زنم.دیونه بازی درمی آرم.سرم رو به در و دیوار می کوبم.نه٬بی فایده اس.با این کارام فقط تصمیم سرنوشت رو عوض می کنم.گاهی تصمیم می گیره منو ببره تیمارستان٬گاهی بیمارستان.اکثر اوقات منو به دنیای غم می بره.غم عمیق.بیشتر لحظات عمرم رو اونجا می گذرونم.خیلی بهش عادت کردم.گاهی حس می کنم باید برای همیشه اونجا بمونم...

ولی نه.سرنوشت توی همون کوچه پارک کرد.قصد رفتن نداره!

صبر و تحملم تموم شده.چشمامو می بندم و توی یه لحظه بزرگترین تصمیم زندگیم رو می گیرم.آره باید غافلگیرش کنم.از پشت چشاشو می گیرم.خودم رو به جلو می رسونم.می ندازمش بیرون و فرمون سرنوشت رو خودم به دست می گیرم...

آری من آن طور که می خواهم آسمان را رنگ می زنم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 8:42 بعد از ظهر توسط تردید |


فقط بعضی وقت ها خوبی.

خیلی خوبی.

کاش همیشه بعضی وقتها بود.

+ نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 6:25 بعد از ظهر توسط تردید |


تقویمم داره تموم می شه.

گریه می کنم.

می گن برات یکی دیگه می خریم.

ولی من یکی دیگه نمی خوام!!!

می گن داره سال نو می آد.

می گم چرا هی یه سال می ره٬یه سال دیگه می آد؟

می گن عیدت مبارک.

خفه می شم و می گم عید شما هم.

پ.ن:چه بخوایم٬چه نخوایم داره می آد.بهتره که خوب شروعش کنیم.

+ نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط تردید |


شاید زیستن بهتر از مرگ باشد.

و شاید مرگ هیجان انگیز تر از زیستن.

زیستن سخت تر از مرگ.

و مرگ تلخ تر از زیستن!!

+ نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 1:7 بعد از ظهر توسط تردید |


می دونم که عید اومده.حق داری خونه ی دل رو بتکونی.قبول.عشق های قدیم رو بریز بیرون.

ولی من تو لوله ی جارو برقیت نمی رم.الکی شمارش رو زیاد نکن.

۲۷/۱۲/۸۵

+ نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط تردید |


اون موقع ها که کوچولو بودیم٬وقتی بچه ها با هم قهر می کردن٬به هم می گفتند:

قهر٬قهر تا روز قیامت.

تو هم دست منو می گرفتی و منو می کشیدی کنار و می گفتی:دوست٬دوست تا روز قیامت.

با اینکه معنیشو می دونستم٬هر دفعه می پرسیدم یعنی چی؟

تو هم می گفتی:یعنی٬دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم....

و اینقدر این دو کلمه رو می گفتی٬تا نفست بند میومد.بعد یه نفس عمیق می کشیدی و می گفتی:

تا روز قیامت.

حالا هر وقت تو رو می بینم٬با خودم فکر می کنم٬چرا اینقدر زود روز قیامت رسید؟؟!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 5:48 بعد از ظهر توسط تردید |